به ما بپیوندید                 

از این پیرسبز تا آن پیرسبز


برگرفته از تارنمای برساد

آناهیتا کشاورزیان

۳۰خرداد ۱۳۹۱

صبح که از منزل بسوی مدرسه روانه می شدیم تکیه کلام مادر این بود که بگو، خدایا به امید تو، می گفتیم و امیدواری تمام وجودمان را پر می کرد. وقتیکه زمان امتحانات بود، از روزی که اولین امتحان شروع می شد می گفتیم یا پیرسبز کمک کن موفق شویم و موفق می شدیم. بعدها پشت فرمان اتومبیل که قرار گرفتیم می گفتند، نوم و خدا بگو و می گفتیم. یاد خدا کردن همیشه بر اندیشه و زبانمان بود. 


تاکید آموزگاران دینی همیشه این بود که، دروغگو دشمن خدا و مردم است، راه در جهان یکی است و آن راه راستی است، پس سعی می کردیم دروغ را از ذهنمان پاک کنیم. روزهای عزیز، باید منزل آب و جارو می شد و بوی عود و کندر فضای خانه را پر می کرد و به امید رفتن به زیارت روزمان سپری می شد و کاملا متوجه بودیم که این روزها با بقیه روزها فرق می کند، انگار احساس می کردیم در آن روز به خدا نزدیکتریم و وی منتظر است تا خواسته هایمان را برآورده کند. تمام زندگی مان پر از امید بود. گویا همیشه یک نیروی پرتوان بهمراه داشتیم. تمام این اعتقادات را از گذشتگانمان به ارث برده بودیم و بدیهی است از مادربزرگ به مادر و از مادر به فرزندان منتقل می شد. 


روز شماری برای رفتن به زیارت پیرسبز از روزهای اوایل خورداد ماه آغاز می شد. شور و شوق رفتن به زیارت تمام وجودمان را پر می کرد. حتی به امید رفتن به زیارت امتحانات را سپری می کردیم و گرمای این ماه را فراموش می کردیم. رفتن به زیارت مشکلات و سختی های خودش را داشت. فکر تهیه غذا و امکانات برای چند روز ماندن در پیرسبز یکی از دغدغه هایی بود که برای آسان شدنش چاره ها می اندیشیدیم. سختی بالا بردن آنهمه وسیله از راه خاکی و پیچ در پیچ های سیمانی و پله های بی شمار، گویا با دیدن نور سبزرنگ و شکوه پیر به کلی رنگ می باخت. در هنگام بالا رفتن شانه به شانه همکیشانت می خوردی. کوچکترین مکان برای اسکان، بهترین جا برای ماندن بود. شمعهای افروخته ای که هریک به امیدی می سوخت نیلوفر دوازده پر را روشنایی ویژه ای می بخشید. جعبه های بی شمار شیرینی که هریک حاصل برآورده شدن نیتی بود کام را شیرین می ساخت. برگزاری شادی و پایکوبی بین خیله ها، بیشتر به رقابت شبیه بود. بوی آش و سیروگ از هر گوشه و کناری لذت بخش بود. 


اما چند سالی است که بعد از رفتن به زیارت و دیدن پیرسبز، انرژی در وجودمان جان نمی گیرد به جز یاس و ناامیدی. از رنگ باختن همه چیز دلگیریم. هیچ چیز رنگ و بوی گذشته را ندارد. شادی گذشته ها از دل ها رخت بربسته است. جمعیت زائر هر سال کمتر از سال قبل است. چهرها هر سال نگرانتر، دخترکان دست بر زیر چانه در اندیشه فردا، پسرکان در حال مستی از آینده ای نامعلوم، پدران نگران از نابودی نسلشان و مادران غصه دار ولی آرام و صبور...


شاید حک کردن این واقعیت ها تلخ باشد اما باید نوشت باید برای نسل آینده گفت که ما بی تفاوت نبودیم، گفتیم اما نخواستند. چرا که از ماست که بر ماست. این ما هستیم که تیشه به ریشه خویش می زنیم. این ما هستیم که امروزه بدنبال بهانه هستیم تا مسئولیت نپذیریم. این ما هستیم که امروزه راحت طلبی را بر هر چیز دیگری مقدم می دانیم. هیچ موضوعی برایمان اهمیت ندارد. نه بدنبال دین هستیم و نه بدنبال انسانیت؛ این ما هستیم که راه راست را گم کردیم و غرق در دنیای سرابی که خود ساخته ایم شده ایم. خدا؟! خیلی وقت است فراموش کردیم صدایش بزنیم. از زمانیکه انسانهای متمدنی شده ایم که به دنیا فخر می فروشیم خدا را هم گم کرده ایم. رفتن به زیارت؟ وقتی خدا را فراموش کرده ایم به فکر زیارت هستیم؟!!!  


تنها لحظه ای بیاندیشیم که آیا گذشتگان ما سختی و مشکلات نداشتند؟!!! آیا گذشتگان ما رنج و سختی نکشیده اند؟!!! آیا گذشتگان ما درد و مرگ نداشتند؟!!! نابودی نزدیک است و نسل امروز ما باید جوابگوی گذشتگانمان باشند

 برگرفته از تارنمای برساد

اطلاعات اضافی