به ما بپیوندید                 

 آیا براستی ساسانیان دیکتاتوری دینی برقرار کرده بودند؟


در جامعه ی امروزی ما جا افتاده است که ساسانیان دیکتاتوری دینی راه انداخته بودند و این مساله یکی از دلایل سقوط انها و آمدن اعراب به ایران بود و....


بنده با تقریبا 90% قاطعیت خدمت دوستان عرض میکنم که این مساله دروغی بیش نیست. و این سخنم را با آوردن نمونه هایی که شاید خود شما نیز از انها اگاه باشید اما توجه نکرده باشید ثابت میکنم.
همانطور که میدانید بر اساس تاریخ سنتی ما اردشیر بابکان بنیانگذار ساسانیان فرمانروایی و شاهنشاهی بزرگش را بر مبنای دین زرتشتی به بنیان گذاشت.


اگر در آن زمان اردشیر به دنبال پیاده کردن دیکتاتور دینی بود میباید در زمان او یا دست کم در زمان شاپور فرزندش که در اوج قدرت بود پیروان دیگر ادیان سرکوب شوند. اما نه در زمان شاپور و نه در زمان اردشیر بابکان هیچکس حتی یکبار معترض پیروان دیگر ادیان نشد. آنها با ازادی کامل در کنار دیگر ایرانیان زندگی میکردند.


زمانی که مانی دین خود را عرضه کرد یکی از برادران شاپور، یعنی پسر اردشیر بابکان در زمان حیات پدرش دین مانی را پذیرفت (توجه داشته باشید ایا در حکومت دیکتاتوری دینی چنین مساله ای اصولا میتواند وجود داشته باشد؟). برادر شاپور از شاپور اجازه میگیرد و در روز تاجگذاری شاپور یکم مانی نیز به بارگاه شاه دعوت میشود. در زمانی که برای سخنان او اختصاص داده اند سخنانش را بیان میکند و شاپور نیز از انها استقبال کرده و مانی را به خود نزدیک میکند. دقت کنید همه ی اینکارها در زمانی انجام شده است که بزرگترین شاهان ساسانی یعنی اردشیر یکم و شاپور یکم هر دو زنده بودند. افزون بر اینکه مانی به شاپور نزدیک میشود شاپور مانی را در زمره نزدیکان و ملازمان و مشاوران خود کرده و تا نزدیک 10 سال هرجا که بوده مانی او را مشایعت میکرده است. برخی میگویند شاپور کیش مانی را پذیرفته بود. رابطه ی مانی به اندازه ای با شاپور خوب بود که کتاب جهان شناسی و جهان بینی دینش را به نام شاپور نوشت (کتاب شاپورگان). به مانی اجازه ی تبلیغ دینش در ایران داده شد و مانی به تبلیغ دینش در ایران پرداخت. در نهایت مانی در یک مباحثه ی دینی که در حضور شاه برگزار شد شکست خورد. در آن زمان نیز مانی نه کشته شد، نه زندانی شد و نه اموالش ضبط شد. تنها او را از کشور ایران اخراج کردند. و مانی سالیان سال دین خود را در آسیای مرکزی گسترش داده و باز در زمان بهرام یکم به ایران بازمیگردد و با برنامه ریزی یکی از موبدان بزرگ ایران نامور به کرتیر کشته میشود. کرتیر شخصی بود که در زمان نخستین شاهان ساسانی همواره همراه خاندان سلطنتی بود و شغل و منصب هیربدی و سپس موبدی داشت. کرتیر نزدیک به یک دهه قدرت گرفته و در ذهن بهرام یکم و دوم نفوذ کرده و مجوز سرکوب دیگر ادیان را از انها میگیرد. در کتیبه ی کرتیر اشاره شده است که پیروان همه ادیان غیر زرتشتی سرکوب شده اند.
اگر بگوییم این نمود کامل استبداد دینی است چیزی به گزاف نگفته ایم. بیگمان اقدام کرتیر را میتوان استبداد دینی دانست ولی انچه که بررسی نشده است این است که در تاریخ بیش از چهارصد ساله ی ساسانیان تنها یکبار و ان هم در زمان کرتیر این اتفاق یعنی سرکوب همه ی ادیان پیش آمده است. و غیر از این مورد هیچگاه چنین چیزی دیده نشده است. ما موبدان بزرگی در زمان ساسانیان داشته ایم مانند تنسر یا بزرگتر از همه اذرباد ماراسپند یا ارداویراف یا .... در زمان هیچکدام از اینها که بزرگان برجسته دینی بودند هیچکس به خاطر داشتن دینی غیر از کیش زرتشتی کشته یا مجازات نشده است. اقدام کرتیر را حتی میتوان یک بدعت نامید که نه پیش از او و نه پس از او هیچگاه انجام نشده بود.


به هر روی نزدیک به یک دهه از چهارصد و سی و چند سال از فرمانروایی ساسانیان کرتیر نیرو داشت و پیروان ادیان دیگر را سرکوب میکرد. که این تنها نمونه ی سرکوب ادیان بوده است و این کار کرتیر را نمیتوان به سراسر سلسله ساسانیان تعمیم دهیم.


کرتیر را میگذاریم و به سراغ شاه برجسته ی دیگر شاپور دوم میرویم. شاپور آن اندازه با پیروان ادیان دیگر و از جمله مسیحیان به نیکی رفتار میکرد که امپراتور مسیحی روم از شاپور به خاطر برخوردش نیکش با پیروان دین مسیحی تشکر کرد.


ولیکن شاپور بعدها این رویه را ترک کرد و به سرکوب مسیحیان پرداخت. اما دلیل این سرکوب تعصب دینی نبود. بر اساس گزارش هایی که از خود رومیان و دیگر تاریخنویسان به دست ما رسیده است مسیحیان ایران بسیار به روم مایل بودند. آنها در جنگ های ایران با روم شرکت نمیکردند. به لشکر ایران سرباز نمی دادند. مالیاتشان را پرداخت نمیکردند. و ازین گذشته به لشکر روم کمک کرده و جاسوسان روم در ایران بوده اند. حتی پا را فراترو گذاشته و پیشگویی کرده بودند که ایرانیان از روم شکست خواهند خورد. شاپور در این شرایط و به این دلیل مسیحیان را سرکوب کرد. پس گرچه پیروان یک دین سرکوب شدند اما به خاطر تعصب دینی نبود بلکه سخن از امنیت کشور است.در زمان شاپور دوم نه یهودیان، نه بوداییان و نه.... نه مورد ازار قرار گرفتند و نه سرکوب شدند.


از زمان شاپور دوم به زمان یزدگرد یکم و دوم میرویم. یزدگرد به اندازه ای با پیروان دیگر ادیان به نیکی رفتار میکرد که مسیحیان به او لقب مهربان یا نیکو کار داده بودند. ولیکن او نیز در اواخر عمرش نظرش درباره پیروان مسیحیان دست خوش تغییر شد و دلیل آن نیز باز خود مسیحیان بودند. مسیحیان کار را به جایی رسانده بودند که در گندی شاپور یکی از بزرگترین شهرهای ایران یک آتشکده را خراب کرده و اتش آن را خاموش کرده بودند. با این حال این افراد نه گردن زده شدند و نه زندانی شدند. شاه خواست شخصا از انها پرسش کند. یکی از آنها شرکتش در این ماجرا را نفی کرد. اما دیگری به نام حشو این کارش را تایید کرد. حشو در حضور شاه ایران به کیش زرتشتی که کیش مردم ایران، شاه و بزرگان ایران بود توهین کرد. یزدگرد از او خواست که با هزینه ی خودش آتشکده را از نو بسازد. اما حشو نپذیرفت و برکارش پافشاری کرد. حال اگر ساسانیان را در نظر نگیریم در یک کشور پیشرفته ی امروزی برای نمونه در آمریکا اگر کسی پیدا شود که یک کلیسا را خراب کند آیا دستگیر نمیشود و از او خواسته نمیشود که خصارت وارد شده را جبران کند؟ تصور کنید این شخص نه پوزش خواهی کند، نه خصارت وارده را بپردازد و ازین گذشته در حضور قاضی نیز که به فرض مسیحی است به دین مسیحی فحاشی کند. براستی سزای چنین شخصی چیست؟ باری به هر جهت مسیحیان کردارهایی ازین دست انجام میدادند که هر از چندگاهی باعث سرکوبشان میشد و مقصر آن نیز خودشان بودند.


در زمان یزدگرد دوم باز دیده شده است که یک آتشکده توسط مسیحیان ویران شده است. ازین گذشته شاه در عین ملایمت نامه ای به بزرگان ارمنستان نوشته و ابراز ارادت کرده و آنها را به دین زرتشتی دعوت کرده است. اموزه های کیش زرتشتی را در نامه ای برای انها فرستاده و از انها نیز خواسته است که اموزه های دین خودشان یعنی دین مسیحی را در نامه ای بنویسند و برای یزدگرد بفرستند. اما آنها در پاسخ نه تنها نامه ی شاه را جواب نمیدهند. بلکه اموزه های دین زرتشتی را علنا مزخرفات میخوانند و شریعت کیش زرتشتی را زاییده ی ذهن یک مشت دیوانه (منظورشان موبدان بزرگ بوده است) میدانند. آنها حتی حاضر نمیشود نامه ی شاه را بخوانند. و حتی به نامه ی شاه پاسخ نمیدهند. ازین گذشته به دین زرتشتی، به زرتشتیان که بدنه ی جامعه ی جامعه ی ایران را تشکیل میدادند فحاشی و بدگویی میکنند. 


تصور بفرمایید اینها اقدامات بزرگان یک مملکت بوده است که دین مسیحی داشته اند. و اگر سرکوب میشدند به خاطر برخوردهای نامناسب خودشان بوده است. ازین گذشته کشیشان مسیحی احساس میکردند رسالتی دارند مبنی بر این که باید همه ی مردم ایران را مسیحی کنند. از سویی مسیحیان در ایران خوشنام نبودند. تعرض، جاسوسی برای روم، نداشتن تربیت اجتماعی باعث شده بود که دید جالبی به مسیحیان نداشتند اما این کشیشان نیز تمام تلاش خود را میکردند که مابقی ایرانیان را نیز مسیحی کنند. پر اشکار است که همه ی اقدامات را وقتی در نظر بگیریم می بینیم که اگر این جماعت سرکوب شده اند به واسطه ی کردار خودشان بوده است. در حقیقت مستبد دینی مسیحیان بوده اند نه ساسانیان.
در نهایت پیروز شاهنشاه ساسانی برای رفع این مشکل یک فکر بکر میکند. او تصمیم میگیرد به کمک برخی از اسقفان و کشیشان نسطوری، مذهب نسطوری که یکی از مذاهب مسیحیان مانند کاتولیک یا پروتستان و ... بود را به ایرانیان مسیحی ارائه دهد. ایرانیان مسیحی مذهب نسطوری را می پذیرند. اما رومیان دشمن سرسخت مذهب نسطوری بودند. این باعث میشود رشته ی دینی بین مسیحیان ایران و روم گسسته شود.
ازین تاریخ به بعد و پس از اینکه مسیحیان ایران از روم به لحاظ معنوی جدا شدند هیچگاه تا پایان روزگار ساسانیان سرکوب نشدند.


می آییم به زمان قباد.

در زمان قباد مزدک دین خود را عرضه میکند. یکی از برادران قباد دین او را می پذیرد و به واسطه ی این شخص مزدک با قباد ملاقات میکند. «قباد به دین مزدکی میگرود» یا دست کم از آن حمایت میکند.( توجه داشته باشید ایا این اقدامات میتواند در یک جامعه ی دیکتاتوری دینی توسط شاه آن جماعت انجام گیرد؟). قباد به اندازه ای در قدرت دادن و حمایت از مزدکیان پیش میرود که بزرگان کشور او را برکنار میکنند. و چند سال بعد قباد دوباره بر تخت شاهی می نشیند اما این بار با مزدکیان همراهی نمیکند. مزدکیان که خود را قدرتمند میدانستند بر آن بودند که فرزند بزرگ قباد یعنی کاووس را به عنوان ولیعهد و شاه بعدی ایران به قباد تحمیل کنند. قباد زیر بار نمیرفت و انوشیروان را برای ولیعهدی تعیین کرده بود. در نهایت مزدکیان شورش کرده و دست به شمشیر برده و خونریزی میکنند.


حال اگر این کارشان را اصلا در نظر نگیریم شکافتی که در جامعه ی ایرانی آن زمان ایجاد کردند بسیار جالب توجه است.


مزدک اموزش داده بود که چون زمین و ثروت و زن از جمله چیزهایی هستند که بشر همیشه به خاطر اینها به جنگ دست زده است پس باید اینها مال همه باشند. یعنی ثروت و زمین اشتراکی باشد. زنان اشتراکی باشند و ...
در شورشی که مزدکیان میکنند به بزرگان جامعه ی ایرانی و حتی مردم عادی جامعه ی ایران تعرض میکنند. اموال مردم را غارت میکنند. بعضا دیگران را می کشند. به زن و خواهر و دختر مردم دست درازی و تجاوز جنسی میکنند. انقدر این تجاوزات در سراسر کشور پر دامنه بوده است که شاه انوشیروان مجبور میشود برای حمایت از کودکانی که پذر آنها مشخص نبوده است قانونی وضع کرده و انها را پشتیبانی کند.


حتی در تاریخ طبری گزارش شده است که یکی از دلایل بد بودن خسرو انشیروان با مزدک این بوده است که در زمان نوجوانی انوشیروان، مزدک مادر انوشیروان را می بیند و از انجا که در مذهب مزدکی زن یک مال اشتراکی به حساب میاید و قباد نیز پیرو این دین بوده است. مزدک از قباد میخواهد که زنش را یعنی مادر خسرو انوشیروان را در اختیار او برای انجام امیزش جنسی بگذارد. قباد می پذیرد. انوشیروان وقتی اگاه میشود از مزدک میخواهد که این کار را انجام ندهد. مزدک نمیپذیرد. انوشیروان به او التماس میکند و در نهایت مزدک به شرط اینکه انوشیروان پای او را ببوسد ازین کار صرف نظر میکند و انوشیروان نیز برای نجات مادرش این کار را انجام میدهد.
تصور بفرمایید که اگر مزدکیان سرکوب شدند دلایلش اینها بوده اند نه تعصب دینی زرتشتیان. پیروامون مزدکیان کومونیست ها بی نهایت مظلوم نمایی کرده اند و حقایق تاریخی را کتمان کرده اند. دین مزدکی اولین نمود کمونیستی در جهان بوده است.


در زمان انوشیروان و شاهان بعدی تا یزدگرد سوم اخرین شاه ساسانی برخورد با سایر ادیان خوب بوده است. حتی شاهان زنان غیر زرتشتی داشتند. زنان مسیحی و یهودی و .... که بعضا آنها مادر ولیعهد نیز بودند.
افزون بر این پیروان دینی مانند یهودیت جز در زمان کرتیر هیچگاه ازاری از ساسانیان ندیده اند و همواره دوست دار ایرانیان و مردمی میهن پرست بوده اند. در تمام تاریخ چهارصد و چند ساله ی ساسانیان تنها یک بار یک جشن یهودیان اجازه داده نشد که برگزار شود که ان نیز دلیلش تعصب مذهبی نبوده است. همچنین است بوداییان. بوداییان در شرق ایران جولان میدانند. معابد بزرگ داشتند و مردم را نیز به دین خود دعوت میکردند. اما چون در پی فتنه و جاسوسی و تعرض به مردم نبودند هیچگاه نه سرکوب شدند و نه حتی برای کارهایشان هشداری دریافت کردند.


حال با این تفاسیر ایا واقعا درست است که ساسانیان را دیکتاتورهای مذهبی بدانیم؟

 


همچنین دوستان گرامی پیرامون هرکدام از سخنان بنده که شک و گمان داشتند میتوانند اعلام کنند تا سند آن گفتارها را صریحا خدمت انها عرضه کنم.

با سپاس از داریوش و برگه تاریخ زرتشتیان

اطلاعات اضافی